«درد سیلی خوردن بهتر از ،از دست دادن زندگی به خاطر ترس از سیلی خوردنه...»
a bag of marbles
2017
imDb: 7.3-10
drama
محصول فرانسه
اینجا رو بخونید : کلیک
- ی الف سین
- جمعه ۳۱ شهریور ۹۶
«درد سیلی خوردن بهتر از ،از دست دادن زندگی به خاطر ترس از سیلی خوردنه...»
a bag of marbles
2017
imDb: 7.3-10
drama
محصول فرانسه
اینجا رو بخونید : کلیک
آخرین شاهدان-سوتلانا آلکسیویچ-نشر هیرمند
روز به روز از شمار کسانی که جنگ جهانی دوم را تعریف کنند کم میوشد.این کتاب خاطرات آخرینهای آنهاست...آنها همه کودک بودند.
-نوشتهی پشت جلد
تا قبل از جنگ بازی محبوب ما در مدرسه نقاشی کردن آلمانیها بود.آنها را با دندانهای بزرگ میکشیدیم، نیشهای بزرگ.
حالا آنها در خیابانهای ما قدم میزدند.جوان بودند و زیبا، با نارنجکهای قشنگی که در ساق چکمههای قرص و محکمشان پنهان کرده بودند.از همه چیز فیلم میگرفتند، میخندیدند، سازدهنی میزدند...حتی با دختران خوشگل ما شوخی میکردند...
یک بار یک آلمانی مسن داشت جعبهای را میکشید.جعبه سنگین بود.من را صدا زد، به جعبه اشاره کرد و گفت کمک کن.جعبه دوتا دستگیره داشت با هم جعبه را از دستگیرههایش بلند کردیم.وقتی آن را به مقصد رساندیم به شانهام زد ،پاکت سیگاری از جیبش دراورد و گفت این هم مزدت.
به خانه برگشتم، بی قرار بودم.بی تاب کشیدن آن سیگار.در آشپزخانه نشستم شروع کردم به کشیدن سیگار و صدای در زدن مادر را نشنیدم.
-سیگار میکشی؟
من من کردم.
-سیگار مال کیه؟
+آلمانیها.
-سیگار میکشی،اون هم از سیگار دشمن؟ این خیانت به وطنه!
این اولین و آخرین سیگاری بود که کشیدم.
So weit die Füße tragen- 2001
داستان سرباز آلمانی که اسیر و به اردوگاهای کار اجباری سیبری منتقل میشه.تو شرایط سخت اردوگاه رفقاش یکی یکی میمیرن و اون تصمیم به فرار میگیره.فراری غیر ممکن از سیبری تا آلمان، موقع تماشای فیلم همش به این وسعت شوروی فکر میکردم، لعنتی تموم نمیشد،چهارفصل سال رو تو خودش داشت با آدمایی که هرچی پیش میرفتی شکل و قیافشون عوض میشد:/ !
فیلمایی با موضوع تاریخی ساخت آلمان میتونن جذاب تر از بقیه باشن.وقتی که پای نقد گذشتشون وسط بیاد خیلی خوب از پس ساختن فیلم برمیان. توی این فیلم هم خبری از چهره های سیاه یا سفید نیست. همه خاکستری هستند،حتی افسر ارشد روس هم در اخرین دقیقههای فیلم آدم رو غافلگیر میکنه.سربازهای آلمانی که به خاطر خطای دوستشون گرسنگی کشیدن اونو تا سر حد مرگ میزنن و یهودی ای که با وجود کشته شدن تموم برادرهاش به سرباز اسیر آلمانی کمک میکنه.
این فیلم رو صدا و سیما هم با اسم تا جایی که پاهایم توان رفتن داشت پخش کرده بود انگار، که من ندیده بودم.
«نگار»
یه کار نسبتا سورئال توی سینمای درام زده و بدون تنوع ایران خیلی خوبه، ولی بهتر میشد اگر پخته بود، توانایی بیشتری در همراه کردن بیننده با انگیزههای نقش اول داشت و به جای نمایش کامل واقعیت و خیال در یک خط موازی به بیننده کدهایی میداد تا خودش روایت معماگونهی فیلم رو کشف کنه.
اولش هیجان زده شدم که قراره با یه فیلم پست مدرن روبه رو شم، ولی ایده ی جسورانه در همون حد ایده باقی میمونه و ادامهی فیلم خیلی سطحی و محافظه کارانه سرهم بندی میشه و به اخر میرسه.
پ ن : برای من دیدن فروتن رو پردهی سینما همیشه با کلی قلبی شدن چشما همراهه♥ـ♥
فیلم:
۱-به نام پدر- ابراهیم حاتمی کیا ۱۳۸۴
+ کی گفته جنگ تموم شده بابا؟ یادتونه میگفتم پدری که میجنگه جای بچههاش هم تصمیم میگیره؟ من هم بالاخره توی جنگتون شرکت کردم ، ولی هنوز به من پلاک ندادن.
مگه نگفتین آتش بس آخر جنگه ؟ هنوز هم نفهمیدن؟ من نرفته بودم بجنگم. هیچکس نظر منو نپرسید. هیچکس پرچم سفیدمو ندید بابا...
ـــــ
-این تپه شاهد نیست؟!
+ نه…تپه شاهد کجا، این کجا؟
- اینجا تپه شاهده مرتضی.
+ حالا وقتی رسیدیم، نقشه رو میذارم جلوت تا بفهمی خطا کردی
- حرف نزن، من کارم همینه. من هنوز اینجارو خیلی خوب یادمه.این تپه باستانی که میگن،همین تپه شاهده مرتضی.
مرتضی،جان مرتضی به من دروغ نگو.من خودم، من خودم اینجا...یا زهرا،یا زهرا...عراقیا تا اینجا اومده بودن،تا اینجا..داشتن می رسیدن.ما اینجا سنگر دیده بانی داشتیم... همین جا.
من به خاطر اون نامردا… من…من اینجارو مین کاشتم…
دنیا چرا اینطوری میشه مرتضی؟!کی به کیه؟
من تاوان چیو باید پس بدم؟
حبیبم کجا بود؟خدا این پارو بگیر پای حبیبمو بهم پس بده.به خودت قسم راضی ام
من جنگیدم نه اون…من اعتقاد داشتم نه اون…
۲- شبهای روشن-فرزاد مؤتمن ۱۳۸۱
آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ٬ شایدم خیالاتیمو میترسم با پیدا کردن دوست مجبور بشم از خیالبافی دست بردارم اما اگر دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا اخر عمر بهم دیگه،دروغ بگن بهتره که در تنهایی بشیننو به چیز هایی فکر کنن که دوست دارن .
روز ها فکر کردن فایده نداره. صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه .
باید صبر کرد تا شب بشه...
۳-گذشته-اصغرفرهادی ۲۰۱۳
فواد : اگه دستگاهو ازش جدا کنن میمیره؟
سمیر : آره
: پس چرا جداش نمیکنن ؟
: واسه اینکه نمیدونن خودش میخواد بمیره یا با این دستگاه زنده بمونه
: میخواد بمیره
: از کجا میدونی ؟
: کسی که خودکشی میکنه یعنی اینکه نمیخواد زنده باشه…
کتاب:"صداهایی از چرنوبیل" تاریخ شفاهی یک فاجعه اتمی - سوتلانا آلکسیویچ-جهان به دو بخش تقسیم شده است: یک طرف ماییم؛ چرنوبیلی ها، و طرف دیگر شما ایستاده اید؛ دیگران.دقت کرده اید؟ اینجا هیچ کس نمی گوید روسی، بلاروسی یا اوکراینی ست. ما خودمان را چرنوبیلی می نامیم. «ما چرنوبیلی هستیم.» «من چرنوبیلی ام.» انگار مردمی دیگریم؛ ملتی نو.پ ن: قبلا از کتاب جنگ چهرهی زنانه ندارد از همین نویسنده گفته و نوشته بودم.دیگه نگم کتاباش چقدر خوبه و بخونید و اینا :))+به صحرا شدم عشق باریده بود. و زمین تر شده بود. چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود، پای من به عشق فرو میشد...- تذکرة الاولیا+ کلاس امروز رو کنسل کردند و زمانی خالی شد که بتونم برم کتابخونه.کتابای درسی رو توی کیف جا میدم، یه کتاب متفرقه که چارهی خستگی باشه،نسکافه،یه کم میوه، هندزفری و شارژر...کیف سنگین و سنگین تر میشه، سر راهم میخوام برم آرایشگاه، قبلش باید برم کلاس رانندگی، تموم دستام سوخته و تیره شده،من این رنگو دوست دارم به شرطی که سرتاسری باشه،نه اینکه فقط دستا تا ارنج.کاش زودتر تموم شه،کاش زودتر از ساعت ۲ بعد از ظهر و سوختن زیر برق افتاب و رانندگی بین ماشینا با آدمای خسته و گرسنه که هی میخوان زودتر برسن راحت شم.میم اصرار داره یه جلسه از کلاس رو همراهم باشه،من بهونه میارم و از سر باز میکنم،چجوری میشه تو آینه نگاه کرد و اون عقب دیدش و تموم گاز و ترمز و راهنما و برف پاک کن رو با هم قاطی نکرد؟+دو هفته زودتر شروع کردم برای خوندن امتحان میانترم.یه بار هم شده شب امتحانی نباشیم ببینم چی میشه، خیلی خستم از اینهمه تکلیف نوشتنی و اینهمه لغت.یکی از دوستام تو همین اوضاع برام یه عکس فرستاده که روش نوشته زندگی خیلی کوتاه تر از این حرفاس که آلمانی یاد بگیریم! حق داشتم براش بنویسم کوفت و زهرمار...اه+سه روزه قفل کردم رو این آهنگ ،اه لامصب چقدر خوبی، چقدر خوبی ، چقدر خوبی...سلیقه موسیقیایی من از زندگی قبلیم جا مونده . احتمالا پاسی از شب گذشته تو خیابون راه میرفتم و اینا رو میخوندم.یکی هم از پنجرهی خونهای داد میزد بگیر بکپ خروس بی محل... "برای مثال "
شاید ما درد رو دوست داریم.شاید همگی اینطوری برنامه ریزی شدیم.چونکه بدون اون شاید احساس واقعی بودن نکنیم.
اون چی بود که میگفتن؟
از کسی میپرسن چرا با چکش به سرت ضربه میزنی؟ جواب میده چون بعدش وقتی نمیزنم احساس فوق العاده ای میده!
"grey's anatomy"
=)))))))))))))
500days_of_summer#
پ ن :
تام: نگاه کن ، ما قرار نیست اسم رو رابطه مون بزاریم، من میفهمم!
اما میدونی من فقط به یکم اطمینان نیاز دارم
سامر: میدونم
تام: من نیاز دارم بدونم تو قرار نیست یه روز صبح از خواب پا شی و احساس متفاوتی داشته باشی
سامر: من نمی تونم این قول رو بهت بدم، “هیچ کس نمیتونه”
۱جوزف عزیز ، این لهجه از کجا اومده بود؟ معرکهای !♥
۳)the walk
IMDb: 7.3-10
2015
۴) آشنا شدن باphilippe petit (کلیک)و قصهاش باعث شد درمورد ۱۱ سمپتامبر دوبرابر قبل احساس اندوه کنم.
۵)دیالوگ:
بیشتر بندبازها زمانی میمیرن که دارن میرسن.اگه سه قدم برای رسیدن داشته باشی،اون قدمها رو مغرورانه برداری و فکر کنی که شکست ناپذیری، خواهی مرد.
این فیلم برندهی اسکار بهترین فیلم خارجی در سال ۲۰۰۷ بود.ساخت آلمان،با رتبهی ۵۷ از ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ لیست IMDb و بازی فوق العاده از سباستین کخ،اولریش موهه و مارتینا گدک.
وقتی پنل رو باز کردم با خودم گفتم خب من چی میتونم بنویسم ازش جز اینکه محشر بود؟ آلمانیها ثابت کردند که چقدر بهتر از هرکس دیگه میتونن به زیبایی تاریخشون رو به تصویر بکشن و خودشون رو نقد کنن.
فیلم راوی فضای استبدادی فاشیستی آلمان شرقی قبل از فروپاشی دیوار برلین هست.استاد ضدجاسوسی سازمان امنیت در دانشگاه به دانشجوهاش یاد میده که چرا، و چطور باید از متهمها اعتراف گرفت،چطور اونها رو مجاب کرد که دوستان خودشون رو لو بدن.استادی سرسخت و معتقد به نظام سوسیالیسم.
و بعد ماموریتی که عیار واقعی شخصیتها رو مشخص میکنه،احساسات انسانی خودشون رو نشون میدن و ما شاهد دگردیسیهای شخصیتی میشیم.
یک فیلم خوش ساخت که موقع تماشا کردنش حس میکنی هیچ عمل دیگهای نمیتونست این حس رضایت رو در اون لحظه برات بوجود بیاره.و چی بهتر از اینکه یه فیلم عالی، پایانی داشته باشه که به هیچ شکل دیگهای نمیشد بهتر از این دربیاد،تاثیر گذار و دوست داشتنی.
این فیلم رو از دست ندید.
the lives of others
2006
IMDb: 8.5-10
این فیلم منتخب نوجونی منه.اینکه چند بار دیدمش از دستم در رفته، و هر بار هم بدون استثنا پاش اشک میریختم! شیفتهی داستان جوونیشون میشدم، با متحول شدنشون کیف میکردم، و در نهایت وقتی آخرین دیالوگ فیلم میگفت اونها با پنجههای باز مردن باز چیزی از غمَم رو کم نمیکرد.
آدم یه احساساتی رو از بعضی اثرا میگیره که تا ابد ممنون خلق شدنشون میشه.
#نوستالژی
2003 ‧ Comedy-drama
IMDb:7.6-10